پسرکی در پی معشوق

viewphoto.jpg 

پسرک با معصومیتی کودکانه کوچه پس کوچه های غربت را سیر می کرد

به یاد معشوق درجستجوی معشوق

تنها سلاح او نور شمعی بود که دردست داشت

سرمای شیطانی داشت قلبش را از کار می انداخت

شمع را در اغوشش فشرد ،هراس داشت از خاموشی شمع

هجوم سیاهی اورا می آزرد

نور شمع چشمانش را نابینا کرد ، لبخند زد

دستانش سوخت ، خندید

بلند قهقه زد

صدای قهقه پسرک سکوت هول انگیز شب را شکست

آری او پیروز شد ،بر تاریکی و سرما غلبه کرد

اما

او معشوقش را یافت،به وصا ل رسید

اومردانه ایستاد

اوجانش را در راه وصال به معشوق فدا کرد

شیرین ترین لحظه عمرش را تجربه کرد

موهایش سوخت ، تبسم کرددر نهایت شعله شمع تمام بدنش را فرا گرفت. . .

 

جان سپرد

/ 0 نظر / 7 بازدید