arbaeen84.jpg
    چلچله­ای در حجاز نخواند ،
          زنگوله­ها آمادۀ جرس شدند
                          بر گردنهای شکستۀ شتر؛
صدای ضجّه از چند خانه قصد خروج داشت ولی . . . 
 
دود اجاق روزها بود كه با باد همسفر شده بود و دیگر کوره­ای نمی­سوخت .
تنها صدای خرد شدن دلها ، در کوچۀ بنی هاشم می­آمد ؛
ساکت باش!. . . بشنو !
آری؛ صدای کودکی می­آید، انگار دختر است:
بابا !
برای چه به کوفه می­روی؟ 
عمه­ام زینب می­گفت عمویمان عقیل دیگر از آنجا نمی­آید
بابا ! من می­خواهم زانوانت بالین سرم باشد.
 برایم لالایی بخوان .
و کودک آرام آرام جان می­گرفت در زمزمه­های قرآن ؛
بسم الله الرحمن الرحیم، اذا جاء نصرالله . . . 
و دخترک دست در ریش های بابا، 
                    چشمهایش را فرومی بست .
این سوی خانه ، اشکهایی نشسته ،
         زانو در بغل ، که سرانجامی ندارد.

/ 3 نظر / 4 بازدید
آقای مهندس محمد نظری

سلام آقا بابا عاشورايييييييی خوبی؟ ميدونی چی ميگفت؟ کتاباش ميخواست. آقا آسمون تهران ابريه. خفن. امتحانات خوب بده برات قاقا ميخرم شب خوش داش سينوحه

جديد چيزی نداری چرا

محمد نظری

من بوودم قبليو